چهارشنبه 14 دی ماه سال 1390 ساعت 8:01 PM
آدما مثل وسایل شارژی هستن که یا آدم هایی هستند که وقتی آخرشون نزدیکه هی آلارم می دن "battery low"، هی بهت یادآوری می کنن که فرصت داری همه چیز رو تمدید کنی.هی می گن اگه به فکر نباشی من رو از دست می دی.آدمایی که در بودن باهاشون همیشه فرصت هست.یا آدم هایی هستند که اینقد حوصله ندارن که یهو می گن "battery empty" و تو بهت می گذارنت و می رن.یه جوری به آخر می رسن که نمی فهمی کِی؟ چرا؟ فقط می ذارن و میرن. و اصلا مهم نیست براشون که قراره سر تو چی بیاد؟! یه جوری دارن می گن اگه تو براشون مهم بودی از همون اول بهت فرصت می دادن ولی اونا آدم ها رو مثل خودشون می خوان، اگه خوبن، خوبی خودشون باشه و اگه بد ان به خاطر حرف بقیه تغییر نکنن.به نظرشون معنی نداره هی به یکی بگی اگه اینطوری باشی بهتره،اگه اونطوری باشی من میرم.اگه باهاشون هستی باید بشناسی شون.باید بدونی از چی خوشحال می شن و از چی ناراحت.خلاصه اینکه به حریم شخصی دیگران حمله نمی کنند.
گروه دوم به مراتب آدم ترن!
یکشنبه 27 آذر ماه سال 1390 ساعت 8:16 PM
خیلی وقت نیست می شناسمت، خیلی چیزها هم هست که درباره ات نمی دونم.بعضی وقت ها دلیل کارات رو نمی فهمم.بعضی وقت ها بهت می گم این چه کاریه که می کنی؟ ولی الان چند وقته می دونم یه چیزیت هست ولی وقتی لب خندونت رو می بینم دلم نمیاد دوباره بکشم ات تو حال بدت.هی با خودم می گم اگه بخواد بگه حتمن میگه.نمی خوام یهو بپرم وسط دلتنگی هات.درست تر بگم خجالت می کشم بی اینکه خودت بخوای بیام و دردهات رو ازت بکشم بیرون.بعضی چیزا هست آدم نمی تونه به هیچکی بگه.نمی تونه تو چشم یکی زل بزنه و یه چیزایی بگه.حق داری.امروز چیزی گفتی و راهی واسه حرف زدن من نذاشتی ولی می خوام بگم شادیت از هر چیزی مهم تره و هر تصمیمی بگیری کنارتم رفیق!
دوشنبه 7 آذر ماه سال 1390 ساعت 7:23 PM
یه دوستی داشتم اسمش مینو بود،ما دو تا و بودیم و علی و شهراد و مهدکودکی که هر روز روی هوا می رفت.من و مینو شبا زنگ می زدیم بهم نقشه می کشیدیم چطور اون دو تا رو از میدون خارج کنیم.اون دو تا هم هر روز سر ساعت فیلم می نشستن عقل هاشون رو می ریختن رو هم که چطور جیغ ما دو تا رو دربیارن.
خلاصه همیشه ما این طرف گود بودیم و اونا اونطرفش.زد و سال تموم شد و همه این قضایا رفت پی کارش ولی ما که یادمون نمیره رفیق و دشمن مون.خیلی وقت ها می شه یادشون می کنم.با خودم میگم اونا الان کجای این دنیان؟ چی کار می کنن؟ چه جوریه حالشون؟ هنوز همون قدر شاد و سرحال و پر انرژی هستن؟یاد اون روزا می کنن؟
دو هفته پیش که رفته بودم امتحان تو شهری،افسره که داشت اسم ها رو می خوند،من خیلی استرسی و گیج و منگ بودم که یه دفعه یه اسمی رو صدا زد که برق از سرم برد.درست شنیدم؟ مینو حاتمیان؟ سر چرخوندم هیچ کی نبود،هیچ کی.دو تا ماشین امتحان گرفت و هیچ مینو حاتمیانی نیومد.نزدیکای نوبت من بود که بشینم،داد زدم رو به همه دختر ا و پسرا با عصبانیت گفتم : این مینو حاتمیان نیومد؟! یکی از اون وسط برگشت گفت: چطور مگه؟ یه نگاه انداختم بهش،اصلا و ابدا مینو نبود!مینو که این شکلی نبود.با خودم گفتم ای بابا ما رو باش فک کردیم دوستمون رو پیدا کردیم.
واسه آخرین زور ازش پرسیدم: مهدکودک فرهنگیان شماره 2 می رفتی؟
تعجب کرده بود،نمی دونست جواب این خل و چل و بده یا نه.
گفت : آره،چرااااا؟
جیغ زدم که : نعیـــــــــــــــمه ام!!!!!!!!!!
خلاصه پریدیم تو بغل هم و کلی بگو و بخند.دنیا رو داده بودن بهم انگار.حتی به علی و شهراد هم رسیدیم.یادی کردیم ازشون.
اینا همه رو گفتم که بگم:مینو ،علی،شهراد شما اولین دوستای من بودید.کلی خاطره خوش دارم ازتون.کلی دنبالتون گشتم ولی بی فایده بود.علی،شهراد به خاطر اون روز که الکنلگ گهواره ای رو تند تند تکون میدادیم و سر شما دوتا می خورد به زمین و وحشت کرده بودین عذر می خوام.دلم می خواد ببینمتون.
چهارشنبه 4 آبان ماه سال 1390 ساعت 10:14 AM
این چند وقته اینقدر بی هیچ اتفاقی بوده که تنها نگرانیم این شده که بعدش چی میشه؟
این که بعدش چی می شه اینقدر برام مهم شده که واقعا نمی تونم بی خیالش شم.
همش نگرانم که بعدش سر این چهل و سه چهار کیلو چه اتفاقی می افته؟
همش فک می کنم هیچ کرمی حق نداره از تو بینی ام بره و از تو چشم سمت چپم دربیاد.اصلا هیچ جونور موذی حق نداره دست بزنه به من.
همیشه هر وقت می گن دوست داری چه طوری بمیری؟همه در مورد جنازه شون نظر می دن که اعضام رو اهدا کنن و بدنم وقف علم بشه و ...اینا تازه اونایی هست که منم می تونم قبولشون کنم یعنی واقعا حاضرم قلبم یه بار دیگه عاشق بشه،یا کلیه ام خون یکی دیگه رو تمیز کنه یا ششم برای یکی دیگه نفس بکشه،یا مثلا مغزم برش بخوره مثل چیپس و بره زیر دست بچه های پزشکی و رشته های وابسته اش یا مثلا معده ی من برای آناتومی شون نمونه باشه.اینا خوبه.ولی به هیچ وجه حاضر نیستم جنازه ام دفن بشه یا بسوزه یا طعمه ی نهنگ ها بشه.حتی حاضر نیستم جنازم منتظر هر کوفت و زهرماری هست تو سردخونه بمونه.
ترجیح میدم همونجا که همه چی برای من تموم می شه واسه اونم تموم شه.تموم تموم.یعنی که چی اینقدر عذاب بکشه.اصلا نمی خوام بعد خودم یه چیزی باشه که وابسته م کنه به اینجا.باید تموم شه.همونجا باید نابود شم،یکدفعه.
واقعا به این نتیجه رسیدم که آخرش باید منفجر شم.پودر شم ، بپاشم تو هوا.
مثل یه غبار بشینم رو درخت ها.برم تو ریه های آدمای خوب و بد.بشم گرد و خاک و خون بریزم رو ماشینا،طوری که با یه شلنگ آب محو شم.محو محو.یه طوری از هم بپاشم که فقط کاراش بمونه برای باکتری ها و قارچ ها.
باید یکی رو پیدا کنم که دوستم داشته باشه،بعد به اون روزایی رسیدم که حس کردم دارم فرسوده میشم بهش بگم منفجرم کنه.
یه روزی منفجرم کنین.اگه منفجر نشدم اعضام رو اهدا کنین.اگه نفس نداشتم برای اهدا کردن،دست دست نکنین و تیکه پارم کنین برای علم.اینجوری حالم بهتره یکم.
پنجشنبه 7 مهر ماه سال 1390 ساعت 7:20 PM
بعد الان به یه رشدی رسیدم که تصمیم گرفتم با این که خودم شروع نکردم،خودم تمومش کنم.زندگی رو می گم.خودمم که براش تصمیم می گیرم.
پنجشنبه 7 مهر ماه سال 1390 ساعت 7:01 PM
ولی الان یه چند سالیه به این نتیجه رسیدم،حتی تنهایی هم میشه هر کاری کرد....
پنجشنبه 7 مهر ماه سال 1390 ساعت 7:00 PM
هیچ هنری هم بلد نیستم وقتی می خوام از یه چیزی بکشم بیرون سرم رو به اون بند کنم.نه بلدم خط بنویسم ،نه بلدم چیزی بزنم،نه بلدم بوم نصفه کاره گوشه اتاقم رو تمومش کنم،نه بلدم بزنم زیر گریه از سر دلتنگی...
پنجشنبه 7 مهر ماه سال 1390 ساعت 6:58 PM
هیچ چیزی بد تر از این نیست که برای کسی که صمیمی ترین دوستته،دوست صمیمی نباشی.
پنجشنبه 7 مهر ماه سال 1390 ساعت 6:58 PM
یه آدمی هستم که تو رابطه ها از یه روزی به بعد حس می کنم یا باید کمرنگ بشم یا اگه بمونم به لجن کشیده بشم.
دوشنبه 24 مرداد ماه سال 1390 ساعت 00:23 AM
بابام عاشقه فامیلشه،مامانم فامیلش رو میپرسته،من از فامیلم متنفرم!
بابام به دوست بازیهای من میخنده،مامانم فکر میکنه دوست زندگی آدم رو نابود میکنه،من فکر میکنم کاش یه دوست داشتم که زندگیم رو تغییر می داد!
مامانم فکر میکنه من دختر خوشبختی هستم،بابام فکر میکنه چیزی تو زندگی کم ندارم،من فکر میکنم اگه خوش شانس بودم اصلا به دنیا نمیاومدم!
بابام جهنم رو قبول داره،مامانم قبل از هر کاری که میخواد بکنه اول آتش جهنم رو میبینه،من فکر میکنم با وجود این دنیا،چرا خدا زحمت دوباره به خودش داده؟!
مامان بابام فکر میکنن من رو می شناسن چون بچه خودشونم،من فکر میکنم چقدر باهاشون متفاوتم.
متفاوتم چون اونا سی و نه سال پیش هم سن من بودن،همدیگر رو درک نمیکنیم چون بینمون یه شکافه.من حتی با خواهر بزرگم هم متفاوتم چون اون 14 سال پیش الان من رو تجربه کرده.یکی از افتخاراتش اینه که لباس عروسش رو اونطوری درست کرده که مامانش گفته،من مامانم بهم می گه چرا کم غذا خوردی فکر میکنم داره به شعورم توهین میکنه،مگه من خودم نمی فهمم؟!
من حتی با هم سنهای خودم هم تفاوت دارم.
همه آدما با هم متفاوتن،هفت میلیارد آدم متفاوت چه طوری می تونن کنار هم در صلح و صفا زندگی کنن؟!
تنها جوابی که برای این سوال دارم ریاست و تظاهر.وگرنه هیچ کسی اونی نیست که نشون میده.که اگه نشون بده میشه من!
تصمیم گرفتم عوض بشم،طوری که وقتی شب می خوابم دلگیر دوست و آشناهام نباشم.تا حالا هم فکر کنم یکی از دوستام رو از دست دادم ولی عیبی نداره چون وقتی می خوام سر بذارم روی بالش نگران این نیستم که دوستم من رو خر فرض کرده،همش تقصیر همون کتابفروشه بوده. سوءتفاهم برای من حل شد ولی از اونجایی که آدمها با هم متفاوتن دوستم الان ناراحته...!
اگه خودتون باشید شاید دور و برتون خلوت بشه،اما دلتون سبکه،سبک!
پنجشنبه 13 مرداد ماه سال 1390 ساعت 02:21 AM
بستنی:همین الان یه خاطره خوب که تو ذهنت مونده تعریف کن
خوب باشه،یه حال خوبی به خودت داده باشه،یه چیزی که تو ذهنته،روشن،واضح
فندق:....
بستنی:یه چیزی بگو دیگه
فندق:می شه رویا تعریف کنیم؟
بستنی:رویا؟!
فندق:ها،از واقعیت تا رویا،ها دیگه
بستنی:از واقعیت تا رویا
:)
بگو
بگو
و بستنی فکر کرد چه حس قشنگ نزدیکی!
هیچ کس دیگه ای از حرفهای اونا سردرنمیآورد،داشتن از شخصیترین تجربههاشون برای هم حرف میزدن.ولی هیچ کس نفهمید که بین همهی دردی که یادآوری خاطرههای خوب با خودش میاره،بستنی فهمید همهی آدمهای غریبه،آشناهای نزدیکی هستن که انگار سالها پیش دستی اونها رو تو بیمارستان از قلشون جدا کرده.
اینجوری که نگاه میکرد،تحمل غریبههایی که فحش میدادن،حقش رو میخوردن،تحمل همهی عصبیهای بیفرهنگ راحتتر میشد.
چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1390 ساعت 1:25 PM
اولین دندونش که دراومد

حالا اولین دندونش لق شده.
چقدر زود می گذره این زندگی،مثل یه موج که با شتاب میاد و با شتاب ...
پنجشنبه 2 تیر ماه سال 1390 ساعت 10:33 AM
یکی بود سنش زیاد بود،حدود 35-36 سال.بعد من عاشقش شده بودم.اون تو یه بی زمانی گیر افتاده بود و مدام زمانش عوض می شد.یک دقیقه اینجا بود،یک دقیقه بعد باید تو 100 سال پیش پیداش می کردی.بعد ما دو تا تمام تلاشمون رو می کردیم که پیش هم باشیم.فقط مشکل اینجا بود که هر وقت من تو زمان جابه جا می شدم که برم پیش اون،تکثیر می شدم.یعنی یه طوری بود که چند تا از من وجود داشت،یکی پیر بود،یکی جوون،یکی نوجوون و... اما برای من اصلا مسئله ای نبود که چند تا باشم،می خواستم با اون باشم.یعنی جونم دراومد هی ما همدیگرو پیدا می کردیم و کلی خوشحال می شدیم از وصال،باز یهو اون غیبش می زد،بدو دنبالش بگرد!
دیگه یه جاییش بود من زد به سرم،شروع کردم به دعوا کردن که این چه وضعشه؟ همش باید دنبال این باشم که الان باید تو کدوم دوره ی زمانی بیام ببینمت.اون می گفت آروم باشم،داره یه کارایی می کنه.یکم دیگه صبر کنم.منم که قاطی کرده بودم.تازه من یکی که نبودم،سه چهار تا من بودم،همه عصبانی.طفلک اون.داشتم می گفتم یا تکلیف ما رو روشن می کنی یا ... بعد اون می گفت نگو "یا" ، قول می دم همه چیز درست شه... بعد مامانم اومد گفت زیر غذا رو ساعت یازده روشن کن... :|
آخرش نفهمیدم به یه ثبات رسیدیم ما یا نه.اصلا اگه اون ثابت شد تو زمان،کی بود؟!الان، ده سال پیش،صد سال دیگه...؟
خلاصه الان حالمون خوبه!
سه شنبه 17 خرداد ماه سال 1390 ساعت 11:22 PM
یکی اومد گفت : یه دزدی ساده بوده.
یکی اومد گفت : چاله بوده و دختره خودش گفته ندیدم،افتادم توش.
یکی
دیگه اومد گفت : من رفتم باهاش صحبت کردم،با عمه اش که تو بیمارستان
بوده،با دوستاش تو خوابگاه،به احتمال 80% تجاوزی صورت نگرفته ، فقط وسایلش
رو دزدیدن.
یکی دیگه گفت : این چاله ها رو به ما نشون بدید ، ما دیگه نیوفتیم توش.
یکی دیگه گفت : آره چاله بوده که افتاده توش ، چاله لختش کرده و بعدشم چاله وسایلش رو برده.
یکی دیگه هم گفت :دخترمون الان دو روزه ممنوع الملاقاته.
یکی دیگه گفت : به گزارش پزشکی قانونی ، فک و کتف دختر شکسته و جراحت های وارد شده حاکی از "درگیری" است.
و
این گونه شد که بیش از 200 دانشجو امروز در دانشگاه فردوسی مشهد اعتراض
کردند.مسیر سازمان مرکزی تا پردیس دو را طی کرده و دو ساعت تمام فریاد
زدند و خواستار رسیدگی به این مسئله و مقابله با مسببین اصلی این ماجرا که
همانا ریاست دانشگاه و حراست و ... هستند،شدند.
یکی از آن میان گفت :می
گویند تجاوز جنسی روی نداده ، مگر حتمن باید به جسم یک فرد تجاوز شود تا
صدای ما بلند شود؟ ما برای این جمع شدیم چون به یک دانشجو تجاوز شده ،چه
تجاوز به جمسمش،چه تجاوز به مالش و از همه بدتر تجاوز به روحش.
وقتی در
این دانشگاه اگر فعالیت سیاسی انجام دهی ، نه تنها یک پرونده مربوط به
مثلا 25 بهمن برایت تشکیل می دهند بلکه پرونده ی دیگری با عنوان عدم رعایت
شئونات این دانشگاه هم برایت می سازند ، حرف من این است شان این دانشگاه
این است که در روز روشن دانشجوی دخترش را که با سرویس های دانشگاه ، در
محیط دانشگاه تردد می کند ،مورد ضرب و شتم قرار دهند ، به او تجاوز کنند و
اموالش را بدزدند؟
حراستی که با حجاب خانم ها ، با روابط ساده ی دانشجویی در محیط دانشگاه مشکل دارد ، کجا بود وقتی عفت خواهرم را لکه دار کردند؟
پس
از این دانشجویان خیابان های دانشگاه را بند آوردند تا کسی پاسخگوی آنها
باشد و آن کس که بعد از دو ساعت آمد فقط گفت: تصمیم بر این شده که نگهبانی
ها افزایش یابند!
یکشنبه 15 خرداد ماه سال 1390 ساعت 00:58 AM
۱۸ سالگی هم تموم شد.سنی که از وقتی یادم میاد دلم می خواست ۱۸ ساله باشم.نمی دونم چرا؟! ولی شاید به خاطر موقعیتش،به خاطر قابلیت هایی که تو این سن پیدا می کینم.
به پارسال که نگاه می کنم ، می بینم چه همه برنامه داشتم.می گن اگه برنامه ها و آرزو هات رو بنویسی حتما اتفاق می افته.منم نوشتم.نه یک بار بلکه چندین و چند بار.نوشتم ، دسته بندی کردم ، الویت بندی کردم.حتی بهشون فکر هم کردم، بارها و بارها.ولی نشد ... که نشد که نشد.
تقریبا ( به جز معدودی )هیچ کدوم از آرزو هام و برنامه هام رو یا انجام ندادم یا با همه ی زوری که زدم ، به نتیجه نرسید.
یه سال گذشت ، یه سال که روزهای دردناک زیادی توش بود،روزایی که تا حالا تجربه نکرده بودم و امیدوارم دیگه هم تجربه نشه.یک سال گذشته و یک سال پیرتر شدم.
الان یه موقعیتی دارم که حتی ذره ای ازش راضی نیستم.ولی یه مسئله ای هست که من کوتاه نیومدم.من حاضر نیستم حالا که دنیام به کامم نیست ، نخندم.تنها چیزی که تو این سال ارزش داشت ، شادی و خنده ای بود که بی تفاوت به همه ی سختی ها و بدی ها و نامهربونی هایی که بود ، داشتم.همین قهقهه های بی اراده کلی روز خوب برام ساختن،از همین لوده بازی ها کلی خاطره واسم مونده.کلی حس قشنگ واسم پیش اومده که فکر نمی کنم دیگه اتفاق بیفته.
به هر حال امروز روز تولدمه و فقط به خاطر اینکه تولدمه ، روز هست شدنمه ، خوشحالم.
شنبه 14 خرداد ماه سال 1390 ساعت 1:27 PM
چهارشنبه 4 خرداد ماه سال 1390 ساعت 9:02 PM
وقتی داری می بینی طرف
داغونه ، باور کن هیچ اتفاقی نمیفته اگه یه دروغ کوچولو بگی.
جمعه 16 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 00:53 AM
چهار شنبه روز واقعا خوبی بود و وحشتناک خوش گذشت.ظهر که هنوز داشتیم با بچه ها می خندیدیم, دیدم بابام اومد.خدافظی کردم و راه افتادم طرف ماشین که باد و خاک شدیدی شد به حدی که نتونستم خودم رو کنترل کنم.از پشت افتادم رو زمین.چشم هام رو که باز کردم دنیا تار شده بود.حتی تو اون لحظه هم نگران این بودم که چه بد شد جلو بقیه افتادم زمین.که دیدم نمی تونم از جام تکون بخورم.داشتم فکر می کردم که یعنی چه اتفاقی برام افتاده که مزه ی خون رو تو دهنم حس کردم. همه اومده بودن بالا سرم.هر کی یه چیزی می گفت...کم کم داشتم می مردم.
از خواب که پریدم گوشام داشت از شدت ترس آتیش می گرفت.
بعد از دو روز هنوز مزه ی خون رو تو دهنم حس می کنم.مردن واقعا دردناکه!
پ.ن:کیانای عزیزم متاسفم که چیزی بهتر از این نتونستم بنویسم.
شنبه 27 فروردین ماه سال 1390 ساعت 2:45 PM
یکشنبه 21 فروردین ماه سال 1390 ساعت 1:43 PM
این مادر چه موجودیه که اگه حتی دو تا تون از دست هم عصبانی باشین, سر که می ذاری رو پاش , آروم می شی؟
دوشنبه 15 فروردین ماه سال 1390 ساعت 10:32 PM
شنبه 13 فروردین ماه سال 1390 ساعت 00:00 AM
چقدر اعتماد به نفسشان بالاست...!
شنبه 6 فروردین ماه سال 1390 ساعت 11:27 PM
بعد از مدت ها یه فیلمی دیدم که ارزش داشت.
هر چی جایزه به این فیلم دادن رو تایید می کنیـــــــــــــــــــــــــــــــــم.
اگه مثل من تو جشنواره بلیط گیرتون نیومد و تا حالا ندیدین, اگه بین عید دیدنی ها وقت اضافی گیر آوردین حتما برید و ببینیدش.
تعطیلات خوش بگذره.
یکشنبه 29 اسفند ماه سال 1389 ساعت 10:54 PM
آهای عمو نوروز بیا ببین چه سفره ای چیدم برات!

سبزه می گذارم و امیدوارم جوانه ی امیدمون سبز سبز بشه,نجاتمون بده.
ظرف سنجدم رو پر می کنم و تو دلم امید دارم ,جوونامون که امسال ازدواج می کنن,سرشار از عشق باشند و عاشق باقی بمونن تا انتها.
سکه ها رو می گذارم سر سفره و دعا می کنم فقر نباشه.تو این سال نویی یه اتفاقی بیفته که دیگه پدرامون نگران نون شبشون نباشن.
حافظ رو هم گذاشتم تا یادم بمونه چه انسان های بزرگی تو این خاک نفس کشیدن.
به سمنو نگاه می کنم و با خودم می گم کاشکی همه طاقت روزای سخت رو داشته باشن.خدا کنه بفهمن وقتی سختی میاد قراره آخرش شیرین باشه.
سماق می گذارم و به فکر صبور بودن ام.
آب می ریزم تو تنگ ماهی و دعا می کنم بچه های کوچیکمون مثل همین ماهی ها با شادی زندگی کنن و از کوچک ترین چیزها لذت ببرن.
چشم می کشم برای تخم مرغ هام و دلم می خواد تو سال جدید حواسمون جمع باشه,همه چیز رو ببینیم.قبل از هر کاری خوب چشم هامون رو باز کنیم.
سماور رو خاموش می کنم و دعا می کنم تو سال نو دل هیچ مادری برای بچه اش شور نزنه.
شیرینی ها رو دونه دونه می چینم تو ظرف و از خدا می خوام که کام همه ی هم وطن هام تو سال جدید شیرین باشه.
شمع ها رو روشن می کنم و دلم می خواد تاریکی بگذره,روشن بشه زندگی هامون.
سفرم رو که چیدم رو می کنم به خدا و می گم به حق همین کتابت که سر سفره هامونه , کاری کن آرزو هامون برآورده بشه.
سال نو بر همگان مبارک!
پنجشنبه 26 اسفند ماه سال 1389 ساعت 10:21 AM
به پرستو , به گل , به سبزه درود!
به شکوفه , به صبحدم , به نسیم ,
به بهاری که می رسد ز راه ,
چند روز دگر به ساز و سرود!
دوشنبه 23 اسفند ماه سال 1389 ساعت 1:01 PM
سال 365 روزه ی 89 برای من فشرده شده تو شش روزه.
سه روز پر از غم و سه روز پر از شادی.
باید یه جایی این شش روز ثبت بشه چون تا حالا هیچ وقت تجربه شون نکرده بودم.
اولین روز 13 فروردین پارسال بود.با یه عده آدم رفته بودم بیرون و اصلا فکر نمی کردم باهاشون جور در بیام ولی از حق نگذریم "واقعا" خوش گذشت.
روز دوم روز اعلام رتبه های کنکور بود.(یه شبی تو مرداد)یادمه اون شب خونه ی دختر خاله ام بودیم و دوستم خبر داد که نتایج اومده رو سایت بعد من زنگ زدم به فهیمه که خونه بود و همین طور که اون داشت صفحه رو باز می کرد ما هم داشتیم خداحافظی می کردیم که رتبه ام رو بهم گفت.وای! , غم عالم ریخت رو سرم. اینقدر بغضم شدید بود که حتی نتونستم از کسی خداحافظی کنم.جاتون خالی از خونه ی اونا تا خونه ی خودمون (که راهش تقریبا خیلی طولانی بود) به معنای واقعی کلمه "زار" می زدم.
چه شبی بود! هیچ وقت غمی که داشتم رو نمی تونم فراموش کنم.
روز سوم شب اعلام نتایج انتخاب رشته ها بود.(یه شبی تو شهریور) من که منتظر دیدن فیزیوتراپی یا نهایتش بینایی سنجی بودم ,یهو روی صفحه ی کامپیوتر می دیدم :نعیمه .... روانشناسی بالینی مشهد.
هنگ کرده بودم.فقط 10 دقیقه ی تمام زل زده بودم به مانیتور.
بعد هی همه میومدن تبریک می گفتن , بوسم می کردن, sms می فرستادن ولی من عین خل ها فقط نگاهشون می کردم.اون شب کلی فحش رکیک بار خودم کردم با این انتخاب رشته ی اضافه کردنم.
"چه غلطی کردم" شده بود ذکر اون شب و ...
روز چهارم روز 31 شهریور بود.روزی که رفتیم اجرای احسان خواجه امیری و ... به "شرفم" قسم که بهترین شب سالم بود.خیلی خندیدیم.کلی جیغ کشیدم.آخر شب هم که زده بودیم تو اسکل بازی و ... .شب خوبی بود.
روز پنجم عصر روز 25 بهمن بود و اتفاقی که افتاد و همه خانواده مون رو متاثر کرد.
روز ششم هم که همین چهارشنبه ی پیش بود که شاد شاد بودم!
پ.ن:اون دو روز از روز های غمش , می دونم بچه بازیه ولی خب منم کم بچه نیستم.
به هر حال با روز های غمش کنار اومدم فقط به خاطر "خودم".
امید که سال 90 روز های خوش بیشتری رو برای همه مون بسازه.
جمعه 20 اسفند ماه سال 1389 ساعت 11:53 PM
بی همگان به سر شود,
بی تو به سر نمی شود.
چهارشنبه 18 اسفند ماه سال 1389 ساعت 6:39 PM
تا حالا شده از صدای چند نفر که دارن در مورد یه خبر خوب صحبت می کنن از خواب بیدار شید؟
امروز جزء بهترین روزای امسال منه.
خبر خوبی که تو این چند وقته آرزوی شنیدنش رو داشتم,امروز به واقعیت پیوست.
خدا کنه آخر سالی برای همه تون اون اتفاق خوبه بیفته!
شنبه 14 اسفند ماه سال 1389 ساعت 7:43 PM
به گمانم باید میان همین نرده ها,به دنبال شیطنت هایم بگردم . . .

پنجشنبه 12 اسفند ماه سال 1389 ساعت 7:41 PM
از همه ی این حرف ها که می خواهم بگویم,
حتی یک کلام
حتی یک لفظ
کمک نمی کنی!
فقط مکث است و ویرگول
فقط صدای نفس های من
از همه ی حرف هایی
که هجوم می آورند پشت این لب ها
تو , فقط سکوتش را می شنوی.
و من آرام در صندلی لم می دهم
و به حرف های فرد اول , دوم , سوم
گوش می دهم.
سکوت از گفتن سخت تر است,
باور کن!